گاهی به آسمان نگاه کن
بهاريه
چهارشنبه 29 اسفند1386 7:45 PM
نوشت بهار، قلمش ايستاد.
نه سبزي به چشمش مي آمد و نه خرمي.
نوشت نوروز، نشد.
اصلاً چه فرقي داشت امروزش با ديروز.
نوشت سال نو، غمش گرفت.
حال و روز که نو نباشد، سال و ماه چه تفاوتي مي کنند.
ديوان حافظش را باز کرد.
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش.
بلند شد، خيره ماند و رفت.
بيرون، سپيده دمان، تمام مردم يک شهر
آرزوهايشان را بر سر تنگ بلور، قسمت مي کردند.
انگار نه انگار که اينجا، مردي در آستانه يک حيرت عظيم
بي حرف و آرزو، به ميهماني عيد خاک مي رود.
بهاران خجسته باد
نوشته شده توسط لاویز
| لینک ثابت |


